غزل شمارهٔ ۳۲۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دیگی که پار پختم چون ناتمام بود
باز آمدم که پخته شود هر چه خام بود
امسال نام خویش بشویم به آب می
کان زهدهای پار من از بهر نام بود
بسیار سالهاست که دل راه می رود
وانگه بدان که منزل اول کدام بود
چون آمدم به تفرقه از جمع او مگر
آن بار خاص باشد و این بار عام بود
بر دل شبی ز روزن جان پرتوی بتافت
گفتم که صبح باشد و آن نیز شام بود
وقتی سلام او ز صبا می شنید گوش
در ورطها سلامت ما زان سلام بود
زین پس مگر به مصلحت خود نظر کنیم
کین چند گاه گردن ما زیر وام بود
دل زین سفر کشید به هر گام زحمتی
من بعد کام باشد کان جمله گام بود
وقت این دمست اگر ز دم غول می رهیم
کان چند ساله راه پراز دیو و هام بود
در افت و خیز برده ام این راه را به سر
کان بار بس گران و شتر بس حمام بود
بر آسمان عشق وجود هلال من
صد بار بدر گشت ولی در غمام بود
جوهر نمی نمود ز زنگار نام وننگ
شمشیر ما که تا به کنون در نیام بود
اکنون درست گشت جز احرام عشق او
در بند هر کمر که شد این دل حرام بود
گر دیرتر به خانه رسد زین سفر که کرد
تاوان بر اوحدی نبود کو غلام بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş