غزل شمارهٔ ۳۳۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
هر که با عارض زیبای تو خو کرده بود
گر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود
گر به مشک ختنی میل کند عین خطاست
هر که او چین سر زلف تو بو کرده بود
پیش چو گان سر زلف تو آن یارد گشت
که بر زخم جفا صبر چو گو کرده بود
بارها زلف تو دانم که بر روی تو خود
شرح سودای مرا موی به مو کرده بود
کاسه سر ز تمنای تو خالی نکنم
و گرم کوزه گر از خاک سبو کرده بود
هر دلی کان نشود نرم بسوز غم تو
نه دلست آن مگر از آهن و رو کرده بود
اوحدی گر ز فراق تو ننالد چه کند
در همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş