غزل شمارهٔ ۳۴۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود
از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود
باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب
روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود
زلف بگشودبر آشفتهکله کج کرده
تیغ در دستکمر بستهسوار آمده بود
بوسه ای خواستمش کرد کنار ارچه چنان
پای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود
بی رقیبان ز در وصل درآمد یعنی
گل نو خاسته بی زحمت خار آمده بود
شاد بنشست و بپرسید و شمردم بر وی
غصه هایی که ز هجرش به شمار آمده بود
عارض نازک او را ز لطافت گفتی
گل خودروست که آن لحظه به بار آمده بود
کار خود گر چه بپوشیده به شوخی از من
باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود
پرسش زاری من هیچ نفرمود ولی
هم به پرسیدن این عاشق زار آمده بود
خلق گویند برفت اوحدی از دست آری
او همان دم بشد از دست که یار آمده بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş