غزل شمارهٔ ۳۴۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
روز وداع گریه نه در حد دیده بود
توفان اشک تا به گریبان رسیده بود
نزدیک بود کز غم من ناله برکشد
از دور هر که ناله زارم شنیده بود
دیدی که چون به خون دلم تیغ برکشید
آن کس که جان به خون دلش پروریده بود
آن سست عهد سرکش بدمهر سنگدل
ما را به هیچ داد که ارزان خریده بود
چون مرغ وحشی از قفس تن رمیده شد
آن دل که در پناه رخش آرمیده بود
زان دردمند شد تن مسکین که مدتی
دل درد آن دو نرگس بیمار چیده بود
روز وداع دل بشد از دست و حیف نیست
کان روز اوحدی طمع از جان بریده بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş