غزل شمارهٔ ۳۴۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
گفتم که بی وصال تو ما را به سر شود
گر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود
مهر تو بر صحیفه جان نقش کرده ایم
مشکل خیال روی تو از دل بدر شود
گفتی که مختصر بکنیم این سخن ولی
گر بر لبم نهی لب خود مختصر شود
غیر از دو بوسه هر چه به بیمار خود دهی
گر آب زندگیست که بیمارتر شود
گر ما بلا کشیم ز بالات عیب نیست
کار دلست و راست به خون جگر شود
از فرق آسمان برباید کلاه مهر
دستی که در میان تو روزی کمر شود
روزی به آستانه وصلی برون خرام
تا اوحدی به جان و دلت خاک در شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş