غزل شمارهٔ ۳۵۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
کو دیده ای که بی تو به خون تر نمی شود
یا رخ که از فراق تو چون زر نمی شود
زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک
زان زلف خاک نیست که عنبر نمی شود
پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت
وصلی به کام خویش میسر نمی شود
ذکر تو می کنیم و به پایان نمی رسد
وصف تو می کنیم و مکرر نمی شود
از خانقاه و مدرسه تحصیل چون کنیم
ما را که جز حدیث تو از بر نمی شود
زان سنگ آستانه به دانش فرو تریم
کز آستانه تو فراتر نمی شود
از مال حیف نیست که اندر سر تو رفت
از جان اوحدیست که در سر نمی شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş