غزل شمارهٔ ۳۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چو آشفته دیدی که شد کار ما
نگشتی دگر گرد بازار ما
میازار ما را که کار خطاست
دلیری نمودن به آزار ما
به فریاد ما گر چنین می رسی
به گردون رسد ناله زار ما
دل ما ننالیدی از چشم تو
اگر جور کردی به مقدار ما
بجز ما نخواهد خریدن کسی
متاعی که بستی تو در بار ما
چه خسبی که شبهای تاریک خواب
نیامد درین چشم بیدار ما
مریز اوحدی را نمک بر جگر
که شوریده او می کند کار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş