غزل شمارهٔ ۳۹۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
تو از دست که می خوردی که خشم آلوده ای دیگر
مگر با دشمنان ما قدح پیموده ای دیگر
ز شادیها چه بنشستی به عزتها چه برجستی
اگر دشمن ندانستی که بی ما بوده ای دیگر
میان دربسته بودی تو که با اغیار بنشینی
میان خویش و اشک ما چرا بگشوده ای دیگر
دلم را سوده ای صدبار و چون از عاشقان خود
کم از من کس نمی بینی چرا فرسوده ای دیگر
مرا چون زان لب شیرین ندادی هیچ حلوایی
نمیدانم که خونم را چرا پیموده ای دیگر
مقابل در حضور خود جفا زین پیش میگفتی
شنیدم زان که در غیبت کرم فرموده ای دیگر
دلم را مینماید رخ که قصد خون من داری
پس از ماهی که روی خود به من بنموده ای دیگر
مرا آسوده پنداری که هستم در فراق تو
زهی از جست و جوی من که چون آسوده ای دیگر
دلت بر اوحدی هرگز نمی سوزد به دلداری
فغان و نالهای او مگر نشنوده ای دیگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş