غزل شمارهٔ ۴
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
قراری چون ندارد جانم اینجا
دل خود را چه می رنجانم اینجا
سر عاشق کله داری نداند
بنه کفشی که من مهمانم اینجا
مرا گفتی کز آنجا آگهی چیست
چه می پرسی که من حیرانم اینجا
نه او پنهان شد از چشمم که من نیز
ز چشم مدعی پنهانم اینجا
اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی
که من بی روی او نتوانم اینجا
نگارینی که سرگرداند از من
نگردانی که سرگردانم اینجا
مرا با دوست پیمانی قدیمست
بدان پیوند و آن پیمانم اینجا
ز زلفش بر دماغم هست بویی
چنین زنده به بوی آنم اینجا
به درد اوحدی دلشاد گشتم
که آن لب می کند درمانم اینجا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş