غزل شمارهٔ ۴
ع عراقی
0
Altın Yaprak
کشیدم رنج بسیاری دریغا
به کام من نشد کاری دریغا
به عالم در که دیدم باز کردم
ندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امید
نیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالم
که در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد نارد
که دارد این چنین یاری دریغا
دل بیمار من بیند نپرسد
که چون شد حال بیماری دریغا
شدم صدبار بر درگاه وصلش
ندادم بار یک باری دریغا
ز اندوه فراقش بر دل من
رسد هر لحظه تیماری دریغا
به سر شد روزگارم بی رخ تو
نماند از عمر بسیاری دریغا
نپرسد از عراقی تا بمیرد
جهان گوید که مرد آری دریغا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş