غزل شمارهٔ ۴۲۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای صبا از من آشفته فلان را می پرس
می نشان جان و دل و آن دل و جان را می پرس
در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم
هر نفس می رو و آن جان جهان را می پرس
زلف او را ز رخ او به کناری می کش
غافلش می کن و آن چشم و دهان را می پرس
در چمن می شو و بر یاد گلش می می نوش
وز چمن می رو و آن سرو روان را می پرس
گرچه او را سر مویی خبر از حالم نیست
هردم آن بی خبر موی میان را می پرس
گرچه من پیر شدم در هوس دیدن او
تو گذر می کن و آن بخت جوان را می پرس
اوحدی عاشق آن عارض و زلفست تو نیز
از سر لطف همین را و همان را می پرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş