غزل شمارهٔ ۴۲۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
شعله در هر پر فشاندن اندکی از خود جداست
شخص پیری نفی هستی می کند هشیار باش
صورت قد دوتا آیینه ترکیب لاست
زین چمن بر دستگاه رنگ نتوان دوخت چشم
غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بی حناست
هیچ کس چون ما اسیر بی تمیزیها مباد
مشت خاکی درگره داریم کاین آب بقاست
خاک گشتیم و غبار ما هوایی درنیافت
آنکه بر خمیازه حسرت می کشد آغوش ماست
حاصل کونین پامال ندامت کردنی ست
دانه کشت امل را سودن دست آسیاست
رشحه ابر نیازم غافل از عجزم مباش
سجده من ریشه دارد هرکجا مشتی گیاست
شوق درکار است وضع این و آن منظور نیست
با نگه هر برگ این گلشن به رنگی آشناست
بند بندم فکرآن موی میان درهم شکست
ناتوانی هرکجا زور آورد زورآزماست
داغ می بالدکه دل خلوتگه جمعیت است
ناله می نالدکه اینجا جای آسایش کجاست
رهروان تمهید پروازی که می آید اجل
دودها از خود برون تازی که آتش در قفاست
بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی
اینگه صبح زندگی فهمیده ای روز جزاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş