غزل شمارهٔ ۴۸۳
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم
بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم
نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی
بر ورق سینه جز نقش تو ننگاشتم
تا بتو پرداختم خلوت دل را تمام
سایه خود نیز را مشغله پنداشتم
چاه که می ساختند بر ره من دلبران
پیش زنخدان تو جمله بینباشتم
شد ز جفای تو دل پرخلل و خون ولی
من ز جفا هر چه شد ناشده انگاشتم
تشنه لعل توام دیگر ازان می دهد
زلف چو شام تو از خون جگر چاشتم
من بتو امیدوار تا بر شادی خورم
خود همه اندوه بود تخم که من کاشتم
گر چه برافراشتم سر به هنر در جهان
در قدمت می نهم سر که برافراشتم
گوش دلم تا شنید نام ترا کافرم
از سخن اوحدی گر خبری داشتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş