غزل شمارهٔ ۴۸۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار من رفتم
چو رفتی در پی دشمن مرا بگذار من رفتم
پس از صد بار جانم را که سوزانیده ای از غم
چو با من در نمیسازی مساز اینبار من رفتم
کشیدم جور و میگفتم ز وصلت برخورم روزی
چو از وصل تو دشمن بود برخوردار من رفتم
ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل
بنالم تا بداند خصم کز ناچار من رفتم
چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم
کزین پس با دل گمره ندارم کار من رفتم
ترا چندین که با من بود یاری بندگی کردم
چو دانستم که غیر از من گرفتی یار من رفتم
بخواهم رفتن از جور تو من امسال و می دانم
که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم
مرا گفتی که غمخوار تو خواهم شد بدلداری
نگارا بعد ازینم گر تویی غمخوار من رفتم
ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو
تو او را یادگار من نگه می دار من رفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş