غزل شمارهٔ ۴۸۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سفله با جاه نیزهیچکس است
مور اگر پر برآورد مگس است
نفس را بی شکنجه مگذارید
سگ دیوانه مصلحش مرس است
خفت اهل شرم بیباکی ست
چون پرد چشم پایمال خس است
منفعل نیست خلق هرزه معاش
دو جهان یک دماغ بوالهوس است
بر امید گشاد عقده کار
چشم اگر باز کرده ایم بس است
خون افسرده ایم باقی هیچ
خرقه ما چو پوست بر عدس است
فرصت رفته نیست باب سراغ
کاروان خیال بی جرس است
آینه نسبتی به دل دارد
که مقام تأمل نفس است
مفلسان را ز عالم اسباب
تاگریبان تمام دسترس است
هرکه جست از عدم به هستی ساخت
یک قدم پیش آشیان نفس است
بیدل از خاک می رویم به باد
غیر ازین نیست آنچه پیش و پس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş