غزل شمارهٔ ۴۹۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
می خانه را بگشای در کامروز مخمور آمدم
نزدیک من نه جام می کز منزل دور آمدم
شهر پدر بگذاشتم نقشی دگر برداشتم
خود را چو ماتم داشتم بیخود درین سور آمدم
بودم قدیمی خویش تو از مذهب و از کیش تو
منزل به منزل پیش تو زان شاد و مسرور آمدم
درگاه و در بیگاه من دانم بریدن راه من
کز حضرت آن شاه من با خط و دستور آمدم
بازم جفا چندین مکن مسکین مدان مسکنین مکن
ابرو ز من پر چین مکن کز پیش فغفور آمدم
هر چند بینی جوش من فریاد نوشانوش من
یکسو منه سر پوش من کز خلق مستور آمدم
من بر جهودان دغل مشکل توانم کرد حل
زیرا که لوح اندر بغل این ساعت از طور آمدم
با آنکه کرد این منزلم هم صحبت آب و گلم
از نار کی ترسد دلم کز عالم نور آمدم
ره پیش آن خوانم بده آبم مبر نانم بده
دارو و درمانم بده زیرا که رنجور آمدم
با او روم در پیرهن بی او نیابم در کفن
تا تو نپنداری که من از دوست مهجور آمدم
خواهد ز روی ارتقا رفتن برین بام بقا
میدان که میخواهم لقا چون فارغ از حور آمدم
ببریدم از ماهی چنان با ناله و آهی چنان
وانگاه من راهی چنان شبهای دیجور آمدم
چون اوحدی در کوی دل تامن شنیدم بوی دل
هر جا که کردم روی دل فیروز و منصور آمدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş