غزل شمارهٔ ۵۰۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
تو چیزی دیگری ور نه بسی خوبان که من دیدم
کسی دیگر نبیند اندر آنرو آنکه من دیدم
نه امکان آنچه من دیدم که در تقریر کس گنجد
ستم چندان که من بردم بلا چندانکه من دیدم
مگو از جنت و رضوان حکایت بیش ازین با من
که حیرانست صد جنت در آن رضوان که من دیدم
چو جویم میوه وصلی ز روی او خرد گوید
عجب گر میوه بتوان چید ازین بستان که من دیدم
زهی در هجر آن جانان عذاب تن که من دارم
زهی در عشق آن دلبر بلای جان که من دیدم
به جان می ماند از پاکی لب دلبر که من دارم
به مه می ماند از خوبی رخ جانان که من دیدم
مبند ای اوحدی زنهار در پویند آن مه دل
که نقصان زود خواهد یافت آن پیمان که من دیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş