غزل شمارهٔ ۵۱۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم
هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
قصه درد فراق تو مپندار ای دوست
که به پایان رسد ار عمر به پایان آرم
خار در پای چو از دست غمت رفت مرا
گل به دستم ده و از پای درآور خارم
بر دلم بار گران شد چو ز من دور شدی
بار ده پیش خود و دور کن از دل بارم
تا بدان روز تو گویی اجلم بگذارد
که تو در گردنم آویزی و من بگذارم
ز آتش سینه ریشم خبرت شد گویی
که چو خاک از بر خود دور فگندی خوارم
اوحدی گر گنهی کرد چو پایت برسید
دست گیرش تو که من بر سر استغفارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş