غزل شمارهٔ ۵۲۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
من از پیوستگان دل غریبی در سفر دارم
که بی او آتش اندر جان و ناوک در جگر دارم
ز حال خود خبر دارم نکرد آن ماه و زین غصه
حرامست ار ز حال خود سر مویی خبر دارم
مرا تا او برفت از در نیامد در نظر چیزی
بجز عکس خیال او که پیش چشم تر دارم
ز بیم آنکه چشم من ببیند روی غیر او
نمی یارم که از خلوت زمانی سر بدر دارم
به حکم آنکه جای او قمر می بیند از گردون
من محروم سر گردان عداوت با قمر دارم
مرا امروز بگذارید همراهان درین منزل
که من حال ز آب دیده سیلی بر گذر دارم
مپرس ای اوحدی کز چه دلت عاقل نمیگردد
حدیث عقل فردا کن که امشب دردسر دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş