غزل شمارهٔ ۵۵۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
گر شبی چاره این درد جدایی بکنم
از شب طره او روز نمایی بکنم
ور به دست آورم از شام دو زلفش گرهی
تا سحر بر رخ او غالیه سایی بکنم
سرزنش می کندم عقل که در عشق مپیچ
بروم چاره این عقل ریایی بکنم
از برای سخن عقل خطایی باشد
که به ترک رخ آن ترک ختایی بکنم
گر مسخر شود آن روی چو خورشید مرا
پادشاهی چه که دعوی خدایی بکنم
هر چه باشد ز دل و دانش و دین گر خواهد
بدهم و آنچه مرا نیست گدایی بکنم
از جدایی شدم آشفته و اندر همه شهر
مددی نیست که تدبیر جدایی بکنم
صبر گویند بکن صبر به دل شاید کرد
چون مرا نیست دلی صبر کجایی بکنم
اوحدی وار اگر آن زلف دو تا بگذارد
زود یکتا شوم و ترک دوتایی بکنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş