غزل شمارهٔ ۶۱۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
قصه یار سبک روح نگفتم به گرانان
که چنین حال نشاید که بگویند به آنان
ای که جان خواسته ای از من بیدل بفرستم
جان چه چیزست که زودش نفرستند به جانان
جان به تن باز رود کشته شمشیر غمت را
در لحد نام تو گر بشنود از مرثیه خوانان
بر سر خوان خیال تو ز بس خون که بخوردیم
پیر گشتیم و ز ما صرفه ببردند جوانان
من به شیرین سخنی آب نمی یابم و کرده
بارها غارت حلوای لبت چرب زبانان
حال من پیش رقیبان تو دانی به چه ماند
قصه گرگ دهن بسته و انبوه شبانان
گر چه از مدعیان واقعه خود بنهفتم
هیچ پوشیده نشد بر نظر واقعه دانان
گر بخندد لب من عیب مکن هیچ که حالی
مدتی هست که دل تنگم ازین تنگ دهانان
بر رخ چون سپرش تیر نظر گر نفگندی
اوحدی زخم چرا خوردی ازین سخت کمانان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş