غزل شمارهٔ ۶۱۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
به ترک وصل آن تنگ شکر کردن توان نتوان
چو او باشد بغیر از او نظر کردن توان نتوان
ز سودای کنار او حذر می کردم از اول
کنون چون در میان رفتم حذر کردن توان نتوان
سرم در دام و تن در قید و دل دربند مهر او
مسلمانان درین حالت سفر کردن توان نتوان
غریبی مفلسی گر با کسی دلبستگی دارد
بدین تهمت ز شهر او را بدر کردن تواننتوان
به جرم آنکه این دل میل خوبان می کند وقتی
دل بیچاره را خون در جگر کردن توان نتوان
ز قوس ابروان چشمش چو تیر از غمزه اندازد
بغیر از دیده تیرش را سپر کردن توان نتوان
به زاری پیکر عشق از رخ او نور می گیرد
چنان رخ را قیاسی با قمر کردن توان نتوان
مرا گوید حدیث من مگو دیگر چه می گویی
حدیث پادشاهان را دگر کردن توان نتوان
ازان لب اوحدی گر بوسه ای بستد شبی پنهان
چه گویی عالمی را زان خبر کردن توان نتوان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş