غزل شمارهٔ ۶۱۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
شیرین تر از دلدار من دلدار نتوان یافتن
مسکین تر از من عاشقی غم خوار نتوان یافتن
در دهر چون من بیدلی سرگشته کم پیدا شود
در شهر چون او دلبری عیار نتوان یافتن
ما را ملامت گو مکن زین پس به مستی اوحدی
کز دور چشم مست او هشیار نتوان یافتن
هرگز به بیداری کجا دستم به وصل او رسید
چون یک شب این بخت مرا بیدار نتوان یافتن
ای دل گر آب زندگی جویی به تاریک مرو
کین کار بیرون از لب آن یار نتوان یافتن
زین سان که من می بینم این آشفتگی سالی دگر
اندر دیار عاشقی دیار نتوان یافتن
بالای سرو بوستان هم نغز می آید ولی
در سرو بستانی چنین رفتار نتوان یافتن
در کارگاه سینه چون سودای او بر کار شد
یک لحظه ما را بعد ازین در کار نتوان یافتن
ای اوحدی گر خون شود دل در غم او گو بشو
بی محنتی وصل چنان دلدار نتوان یافتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş