غزل شمارهٔ ۶۱۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
خاک را آسودگی از پهلوی همواری است
نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان
خار را در وصل آتش پیرهن گلناری است
از مزاج ما چه می پرسی که چون ریگ روان
خاک ما چون آب از ننگ فسردن جاری است
گر ز دست ما نیاید هیچ جانی می کنیم
ناله بلبل درین گلشن گل بیکاری است
آبروخواهی مقیم آستان خویش باش
اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است
پرفشانی نیست ممکن بسمل تصویررا
زخمی تیغ تحیر از تپیدن عاری است
دست همت آستین می گردد از خالی شدن
سرنگونی مرد را از خجلت ناداری است
شعله خاکسترشود تا آورد چشمی به هم
یک مژه آسودگی اینجا به صد دشواری است
غیر تیغ اوکه بردارد سرافتادگان
خفتگان را صبح روشن صندل بیداری است
بگذر از فکر خرد بیدل که در بزم وصال
گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş