غزل شمارهٔ ۶۵۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
حلقه زرین بر آن گوش گهربندش ببین
خال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین
بسته بر هم گردن شهری دل دیوانه را
در میان حلقهای زلف چون بندش ببین
چشم معنی برگشای و چشمه آب حیات
مضمر اندر گوشه لعل شکرخندش ببین
اشک همچون دجله من در غمش دیدی بسی
بر دل من محنت چون کوه الوندش ببین
دیده ای کان عهد یاران قدیمی چون شکست
این زمان با دوستان تازه پیوندش ببین
عاشقان از آرزوی روی او جان می دهند
آرزوی عاشقان آرزومندش ببین
اوحدی پندم همی گوید که ترک عشق کن
دیدن رویی چنان و دادن پندش ببین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş