غزل شمارهٔ ۶۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا به کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست
برخط تسلیم می باید چونقش پا نشست
مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی
چون به خود پیچیدگوهر در دل دریا نشست
برتریها منصب اقبال هر نااهل نیست
سرنگونی دید تا زلف از رخش بالا نشست
بر جبین بحر نقش موج کی ماند نهان
گرد بیتابی چورنگ آخربه روی ما نشست
آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست
شعله بیطاقت ما رفت از خودتانشست
ازگرانجانی اسیران فلک را چاره نیست
صافها شد درد تا در دامن مینا نشست
پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آه
این غبار آخر به درد بی عصاییها نشست
نخلهای این گلستان جمله نخل شمع بود
هرکه امشب قامتی آراست تا فردا نشست
آبرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن
دست حاجت تا بلندی کرد استغنا نشست
صرف جست وجوی خودکردیم عمراما چه سود
هستی ما هم به روزشهرت عنقا نشست
درکفن باقی ست احرام قیامت بستنت
گر توبنشینی نخواهد فتنه ات ازپا نشست
بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم
داغ شد هرکس به پهلوی من شیدانشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş