غزل شمارهٔ ۶۹۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته
نام رخ تو گل را از خاک برگرفته
آن روی را مپوشان زیرا که در ممالک
بنیاد فتنه باشد روی قمر گرفته
دیگر ز سر نگیرد با من جفا زمانه
گر دیگرت ببینم یاری ز سر گرفته
صد کاروان دل را در راه محنت تو
هم دزد رخت برده هم شحنه خر گرفته
از تیر غمره تو هر بیدلی که داری
سر در سپر کشیده پا در جگر گرفته
ما رنگ قصه خود پوشیده از خلایق
وآنگه ز غصه ما عالم خبر گرفته
هجر تو اوحدی را بیچاره کرده از غم
وز اوحدی مرا تو بیچاره تر گرفته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş