غزل شمارهٔ ۶۹۶
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
گر در طلب اویی ناگه به برت آید
ور گرد درش گردی او در به تو بگشاید
گر آینه روشن اندر نظری آری
تمثال جمال او در آینه بنماید
آن به که تو عمر خود در عشق کنی صرفش
چون عمر عزیز تو پیوسته نمی پاید
ای عقل تو مخموری ما عاشق سرمستیم
در مجلس سرمستان وعظ تو نمی یابد
در هر چه نظر کردم چون اوست که می بینم
اقرار به او دارم انکار نمی شاید
تا نور جمال او در دیده ما بنمود
نوری به جز آن نورش در چشم نمی آید
گفتار خوش سید هر کس که بخواند خوش
آن بزم ملوکانه مستانه بیاراید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş