غزل شمارهٔ ۷۳۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
خانه صبر مرا باز برانداخته ای
تا چه کردم که مرا از نظر انداخته ای
هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی
خویش را نیک به جایی دگر انداخته ای
عوض آنکه به خون جگرت پروردم
دل من بردی و خون در جگر انداخته ای
ناوک غمزه بیندازی و بگریزی تو
تا ندانم که تو بیدادگر انداخته ای
گفته بودی که دلت را به وفا شاد کنم
چون نکردی به چه آوازه در انداخته ای
باد را بر سر کوی تو گذر دشوارست
زان همه دل که تو بر یک دگر انداخته ای
آن سواری تو که در غارت دل صد نوبت
رخت جان برده و بارم ز خر انداخته ای
ای بسا سوخته دل را که به پروانه غم
آتش اندر زده چون شمع و سر انداخته ای
ز اوحدی دل سر زلف تو ببر دست و کنون
نیست در زلف تو پیدا مگر انداخته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş