غزل شمارهٔ ۷۳۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ثوابست پرسیدن خسته ای
که دور افتد از وصل پیوسته ای
سواران چابک سرد گردمی
بسازند با پای آهسته ای
نمی دانم از زورمندان درست
جلادت نمودن بر اشکسته ای
به پایش فرو رفته خار جفا
ز دستش درافتاده گل دسته ای
چه داند که بر من چها می رود
ز دام محبت برون جسته ای
کجا غصه دل تواند نهفت
چو من رخ به خون جگر شسته ای
بگو ای صبا قصه اوحدی
چو پرسندت از حال پابسته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş