غزل شمارهٔ ۷۵۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای که دیگر بی گناه از من عنان پیچیده ای
دشمنی کردی روی از دوستان پیچیده ای
زور بر ما ناپسند آمد که از روی قیاس
پنجه مسکین و دست ناتوان پیچیده ای
گر به سالی یک سخن با ما بگویی از دروغ
راست پنداری درو رمزی نهان پیچیده ای
آشکارا دی فرستادی دعایی نزد من
زیر هر حرفیش دشنامی نهان پیچیده ای
نامه ای دوشم فرستادی به نام آشتی
چون به دیدم بیست جنگش در میان پیچیده ای
التماس بوسه ای کردم شبی رفتی به خشم
وین نهان عمری برآمد تا در آن پیچیده ای
زلف و رویت جانب ما گوش می دارند و تو
زلف را زین تاب دادی روی از آن پیچیده ای
قصه ها دارم ولی نتوان نمودن پیش تو
کاوحدی را دم فرو بستی زبان پیچیده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş