غزل شمارهٔ ۷۵۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
آشنایی جمله را با من چرا بیگانه ای
خانه پرداز من و با دیگران هم خانه ای
هر دو عالم در سر کار تو کردم گر چه تو
خود نمی گویی که هستی در دو عالم یا نه ای
شد دلم ویران ز سنگ انداز هجرانت ولی
شادمانم چون تو دایم گنج آن ویرانه ای
گر دل سختت نمی ماند به سنگ ای سیم تن
پس چرا پیوسته با ما ده زبان چون شانه ای
شد کنار من پر از در ز آب چشم چون گهر
از کنار من چرا دوری اگر دردانه ای
ترک مهرت خواستم کردن چو دید آن عقل گفت
چون کنی ترک پری رویان مگر دیوانه ای
اوحدی چون عشق بازی می کنی دوری مجوی
همچو فرزین از رخ این شاه اگر فرزانه ای
بعد از آن از بند کار خویشتن برخیز اگر
صید آن زلف چو دام و خال همچون دانه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş