غزل شمارهٔ ۷۵۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
با این چنین بلایی بعد از چنان عذابی
راضی شدم که بینم روی ترا به خوابی
صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی
نادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی
هر گه که بر در تو من آب روی جویم
خون مرا بریزی بر خاک در چو آبی
اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنون
هر حرف از آن شکایت فصلی شدست و بابی
جز سر صورت تو چیزی دگر ندارم
مقصود هر حدیثی مضمون هر کتابی
چندان نمک لبت را در پسته بسته آخر
کی بی نمک بماند بر آتشت کبابی
در غیرتیم لیکن مقدور نیست کس را
با چشم چون تو شوخی آغاز احتسابی
یک تن کجا تواندپوشید از نظرها
روی ترا که این جا شهریست و آفتابی
در غصه اوحدی را موقوف چند داری
یا کشتن خطایی یا گفتن صوابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş