غزل شمارهٔ ۸۰۴
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی
از میان بنگریزی در کنار ما باشی
دل چو در بلا افتد رحمتی کنی بر دل
غم چو فتنه انگیزد غمگسار ما باشی
چشمت ار کمان گیرد پایمرد دل گردی
زلفت ار کمین سازد دستیار ما باشی
چون به روز هجرانم رخ ز من نپیچانی
چون شب گریز آید یار غار ما باشی
خود کجا روا باشد این که ما بدین گونه
از تو دور وآنگهی تو هم در دیار ما باشی
کار دیگران از تو راست گشت صد نوبت
ساعتی چه کم گردد گر بکار ما باشی
جای آشتی بگذار گر به جنگ می آیی
آن چنان مکن کاخر شرمسار ما باشی
زان ما شو ای دلبر تا ز دست هجرانت
چون اجل فراز آید یادگار ما باشی
عارت آید از شوخی با کسی وفا کردن
ترسی از وفاورزی در شمار ما باشی
اوحدی چو از تو شد آن خویش دان او را
تا چو نام خود گویم افتخار ما باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş