غزل شمارهٔ ۸۴۴
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی
چون سر زلف خویشتن کار مرا بهم زنی
کافر چشم مست تو چون هوس جفا کند
بر سر من سپر کشی بر دل من علم زنی
از نعم و بلی بود با همه کس حدیث تو
با من خسته دل چرا این همه لا و لم زنی
ای که نمی زنم دمی جز به خیال لعل تو
گر به کف من اوفتیکی بهلم که دم زنی
شاد کجا شود ز تو این دل ناتوان من
چون تو به روز هجر خود این همه تیر غم زنی
بی تو دمی نمی شود خالی و فارغ ای صنم
چهره من ز زرگری اشک من از درم زنی
بر سر و چشم خود نهی نامه دشمنان من
چون که به نام من رسی بر سر آن قلم زنی
در حرم تو هر کسی محرم و از برای من
قفل حرام داشتن بر در آن حرم زنی
کار تو با شکستگان یا ستمست یا جفا
با تو طریق اوحدی درد کشی و دم زنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş