غزل شمارهٔ ۸۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
روزه داران را هلال عید ابروی شماست
شب نشینان را چراغ از پرتو روی شماست
ماه زنگی نسبت رومی رخ شاهی نسب
بنده آن چشم ترک و زلف هندوی شماست
مشک چینی را ز غیرت بر نمی آید نفس
زان دم عنبر که در دام دو گیسوی شماست
این که می آید دم صبحست یا باد ختن
یا نسیم روضه فردوس یا بوی شماست
از بهشت ار شاهدی خیزد شما خواهید بود
در جهان ار جنتی باشد سر کوی شماست
سوختیم از مهرتان هم سایه ای می افگنید
کندرین همسایه میل خاطری سوی شماست
حال محنتهای من محتاج پرسیدن نبود
محنت ما را که خواهد بودن از خوی شماست
تا ز دست آن سر زلف چو چوگان زخم خورد
این دل آشفته سرگردان تراز گوی شماست
بر دو رویم سال و مه این اشک خون رفتن روان
از دو رویی کردن دلهای چون روی شماست
گر کشیدم در کنار از لاغری نتوان شناخت
کین تن باریک من یا حلقه موی شماست
اوحدی را دل ز سنگ انداز دوری خسته شد
باز پرسیدش که آن مسکین دعاگوی شماست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş