غزل شمارهٔ ۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
مبارک روز بود امروز یارا
که دیدار تو روزی گشت ما را
من آن دوزخ دلم یارب که دیدم
به چشم خود بهشت آشکارا
نه مهرست این که داغ دولتست این
که بر دل بر ز دست این بی نوا را
ز یک نا گه چه گنج دولتست این
که در دست اوفتاد این بی نوا را
درین حالت که من روی تو دیدم
عنایت هاست با حالم خدا را
هم آه آتشینم کارگر بود
که شد نرم آن دل چون سنگ خارا
مرا تشریف یک پرسیدنت به
ز تخت کیقباد و تاج دارا
بکش زود اوحدی را پس جدا شو
که بی رویت نمی خواهد بقا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş