غزل شمارهٔ ۹۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دل به صحرا می رود در خانه نتوانم نشست
بوی گل برخاست در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی سزد کاندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند رواست
من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانه های خال او دل بسته ام
کاندرین دام بلا بی دانه نتوانم نشست
هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانه ای بیگانه نتوانم نشست
من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست
روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ
بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست
عقل عیبم می کند کافسانه خواهی شد به عشق
گو همی کن من بدین افسانه نتوانم نشست
گر کنم رندی روا باشد که در سن شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
اوحدی گو زهد خود می ورز من باری به نقد
بشکنم پیمان که بی پیمانه نتوانم نشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş