غزل شمارهٔ ۹۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بر دل من تا خیال آن پری پیکر گذشت
کافرم گر در خیالم صورتی دیگر گذشت
ای بسا کز آتش سودای آن مشکین نفس
دود پیچاپیچ من زین آبگون چنبر گذشت
از هوا دل گشت لرزان در برم چون برگ بید
هر کجا بادی بران شمشاد و نسرین بر گذشت
تن به پیشت شمع سان می سوخت در شب تا بمرد
دل به کویت چون صبا می داد جان تا درگذشت
غرقه دریای بی پایان هجران را اگر
دستگیری می کنی دریاب کاب از سر گذشت
اشکم افتاد از نظر زان رو فرو رفت او به خاک
برکشیدم ناله را تا از ثریا برگذشت
آنچه از خیل خیالت بر سر سلمان گذشت
بر سرش بگذر شبی تا با تو گوید سرگذشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş