شمارهٔ ۱۴۷ - نا اهل
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
نوگلی روزی ز شورستان دمید
خار آن گل دید و رو در هم کشید
کز چه روییدی به پیش پای ما
تنگ کردی بی ضرورت جای ما
سرخی رنگ تو چشمم خیره کرد
زشتی رویت فضا را تیره کرد
خسته گشت از بوی جانکاهت وجود
این چه نقش است این چه تار است این چه پود
حجلت است این شاخه بی بار تو
عبرت است این برگ ناهموار تو
کاش بر میکند زین مرزت کسی
کاش میرویید در جایت خسی
تو ندانم از کدامین کشوری
هر که هستی مایه دردسری
ما ز یک اقلیم زان با هم خوشیم
گر که در آبیم و گر در آتشیم
شبنمی گر میچکد بر روی ماست
نکهتی گر میرسد از بوی ماست
چون تو بس در جوی و جر روییده اند
لیک ما را بیشتر بوییده اند
دسته ها چیدند از ما صبح و شام
هیچ ننهادند نزدیک تو گام
تو همه عیبی و ما یکسر هنر
ما سرافرازیم و تو بی پا و سر
گل بدو خندید کای بی مهر دوست
زشترویی لیک گفتارت نکوست
همنشین چون تویی بودن خطاست
راست گفتی آنچه گفتی راست راست
گلبنی کاندر بیابانی شکفت
یاوه ای گر خار بر روی گفت گفت
می شکفتیم ار بطرف گلشنی
میکشیدیم از تفاخر دامنی
تا میان خار و خاشاک اندریم
کس نداند کز شما نیکوتریم
ما کز اول پاک طینت بوده ایم
از کجا دامان تو آلوده ایم
صبحت گل رنجه دارد خار را
خیرگی بین خار ناهموار را
خار دیدستی که گل دید و رمید
گل شنیدستی که شد خار و خلید
ما فرومایه نبودیم از ازل
تو فرومایه شدی ضرب المثل
همنشینان تو خارانند و بس
گل چه ارزد پیش تو ای بوالهوس
پیش تو غیر از گیاهی نیستیم
تو چه میدانی چه ایم و کیستیم
چون کسی نا اهل را اهلی شمرد
گر ز وی روزی قفایی خورد خورد
ما که جای خویش را نشناختیم
خویشتن را در بلا انداختیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş