شمارهٔ ۶۶ - ذره
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
شنیده اید که روزی بچشمه خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
نرفته نیمرهی باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده دید بس گرانجانی
گهی رونده سحابی گرفت چهره مهر
گهی هوا چو یم عشق گشت طوفانی
هزار قطره باران چکید بر رویش
جفا کشید بس از رعد و برق نیسانی
هزار گونه بلندی هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی
نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه
ملول گشت سرانجام زان هوسرانی
سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی
بدوخت دیده خودبین ز فرط حیرانی
سیوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است
در این فضا که ترا میکند نگهبانی
بذره گفت فروزنده مهر کاین رمزیست
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی
بتخت و تاج سلیمان چکار مورچه را
بس است ایمنی کشور سلیمانی
من از گذشتن ابری ضعیف تیره شوم
تو از وزیدن بادی ز کار درمانی
نه مقصد است که گردد عیان ز نیمه راه
نه مشکل است که آسان شود بسانی
هزار سال اگر علم و حکمت آموزی
هزار قرن اگر درس معرفت خوانی
بپویی ار همه راههای تیره و تار
بدانی ار همه رازهای پنهانی
اگر بعقل و هنر همسر فلاطونی
وگر بدانش و فضل اوستاد لقمانی
بسمان حقیقت بهیچ پر نپری
به خلوت احدیت رسید نتوانی
در آنزمان که رسی عاقبت بحد کمال
چو نیک در نگری در کمال نقصانی
گشود گوهری عقل گرچه بس کانها
نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی
ده جهان اگر ایدوست دهخدای نداشت
که مینمود تحمل به رنج دهقانی
بلند خیز مشو زانکه حاصلی نبری
بخز فتادن و درماندن و پشیمانی
بکوی شوق گذاری نمیکنی پروین
چو ذره نیز ره و رسم را نمیدانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş