شمارهٔ ۶۵ - دیوانه و زنجیر

پ پروین اعتصامی
0 Altın Yaprak
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای کاش می پرسید کس کایشان به چند ارزیده اند دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب آن سنگ ها را هم ز من دزدیده اند سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیده اند عاقلان با این کیاست عقل دوراندیش را در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند از برای دیدن من بارها گشتند جمع عاقلند آری چو من دیوانه کمتر دیده اند جمله را دیوانه نامیدم چو بگشودند در گر بدست ایشان بدین نامم چرا نامیده اند کرده اند از بیهشی بر خواندن من خنده ها خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند آب صاف از جوی نوشیدم مرا خواندند پست گرچه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند خالی از عقلند سرهایی که سنگ ما شکست این گناه از سنگ بود از من چرا رنجیده اند به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند غیر ازین زنجیر گر چیزی به من بخشیده اند سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق ریسمان خویش را با دست من تابیده اند هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب زان که از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا از سحر تا شامگاهان از پیش گردیده اند ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگران عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.