شمارهٔ ۲۴۰
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
به کار مشکل خود یاری از یاری نمی بینم
چنان یاری کز او آسان شود کاری نمی بینم
دیاری بود یاران موافق هر طرف جمعی
چه شد کز آن دیار و یار دیاری نمی بینم
نمی نوشم میی کز دردش آسیبی نمی بینم
نمی بینم گلی کز خارش آزاری نمی بینم
اگر بینی وفاداری بکش بارش که من باری
در این یاران که می بینم وفاداری نمی بینم
به کنج غم شب تاری من و بیداری و زاری
که بر بالین بیماری پرستاری نمی بینم
نمی بینم به بازاری متاع بی خریداری
خریدار متاع خود به بازاری نمی بینم
رفیق و جنگ اشعارش که هست از درج در عارش
چو می آرم به بازارش خریداری نمی بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş