شمارهٔ ۲۴۶
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
چند از دست تو سوزد جان من
رحم کن بر جان من جانان من
جان من درد تو و داغ تو چند
بر دل من باشد و بر جان من
دامنم پرخون دل شد بسکه ریخت
خون دل از دیده در دامان من
شرم بادم زین مسلمانی که برد
نامسلمان کودکی ایمان من
غافل از درمان درد من مباش
ای طبیب درد بی درمان من
ترسم آخر چشم خون افشان کند
آشکارا قصه پنهان من
نیست هست از هر چه در عالم رفیق
جز حدیث عشق در دیوان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş