شمارهٔ ۲۹۰
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
بازم چو شمع آتش به جان زد آتشین رخساره ای
هست از دل صدپاره ام هر پاره آتشپاره ای
از بس که داغم بر دل است از آتشین رخساره ای
جز سوختن پروانه سان یک سر ندارم چاره ای
از من به نازی می برد دل کودک عیار ما
چون شیر مادر می خورد خون دلم خونخواره ای
قدش نهال سرکشی رویش فروزان آتشی
شیرین لبی لیلی وشی سنگین دلی مه پاره ای
هرجا نهد از ناز پا ماند چو نقش پا به جا
دلداده بیچاره ای سرگشته آواره ای
شد ماه رویت ای پسر آیینه هر بی بصر
از روی تو اهل نظر محروم از نظاره ای
بیچاره ام زارم مکش انگار خونم ریختی
آخر چه باعث شد تو را بر کشتن بیچاره ای
بی آن مه نامهربان روشن نمی گردد شبم
گر آتش آهم شود هر ذره ای سیاره ای
داند رفیق آن حال من شب ها که چون من یک شبش
بستر بود از خاری و بالین بود از خاره ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş