شمارهٔ ۸۳
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
مرا خاطر از آن بی غم نباشد
که بی غم خاطرم خرم نباشد
به دل دردم نباشد کم ز درمان
به جان داغم کم از مرهم نباشد
چو بستم عهد یاری با تو گفتم
که یاری چون تو در عالم نباشد
ندانستم ترا ای سست پیمان
بنای دوستی محکم نباشد
دلی پنداشتم غیر از دل من
در آن گیسوی خم در خم نباشد
چو دیدم در همه عالم دلی نیست
که در آن طره ی درهم نباشد
رفیق و غیر کی بود از حریمت
که آن محروم و این محرم نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş