بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده
С Саади
0
Altın Yaprak
شنیدم که یک بار در حله ای
سخن گفت با عابدی کله ای
که من فر فرماندهی داشتم
به سر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق
گرفتم به بازوی دولت عراق
طمع کرده بودم که کرمان خورم
که ناگه بخوردند کرمان سرم
بکن پنبه غفلت از گوش هوش
که از مردگان پندت آید به گوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş