حکایتِ شمارهٔ ۹
С Саади
0
Altın Yaprak
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید
کسی گفت فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد
گویند آن بازرگان به بخل معروف بود
گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن از او زهر کشنده است
هر چه از دونان به منت خواستی
در تن افزودی و از جان کاستی
و حکیمان گفته اند آب حیات اگر فروشند فی المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت به از زندگانی به مذلت
اگر حنظل خوری از دست خوش خوی
به از شیرینی از دست ترش روی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş