شمارهٔ ۱۱

ا ادیب صابر
0 Altın Yaprak
ای فلک قدری که شمس دین و دین دولتی دولت تو دولت دنیا و دین و دولت است از علو همت تو آسمان را غیرت است وز جمال طلعت تو مشتری را خجلت است گر جمال ملتی شاید که اخلاق تو را نیک نامی دینو رادی شرع و همت ملت است خصلت و اندیشه پاک تو را خدمت کند هر که در آفاق نیک اندیش و نیکو خصلت است هر کسی حیلت کند تا چون تو گردد نیک نام هر که بی قوت بود تدبیر او در حیلت است آلت افعال دولت کلک ملک آرای توست کردگار است آن که افعالش همه بی آلت کثرت بذل تو را در قلت و افلاس خلق آن اثر باشد که عفو و حلم را در زلت است مدتی شد تا مرا در حادثات روزگار بر دل و جان کثرت هر محنتی از قلت است گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثر خاطر ایام را در حق ما صد غفلت است گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثر هر زمان با من حوادث را مصاف صولت است عیش شیرین تلخ گردد هر کجا عطلت بود عیش من گر تلخ شد خود عیب آن از عطلت است هر که در عزلت بود از وی نجویند انتقام انتقام چرخ با من سر به سر در عزلت است از اجل مهلت نمی خواهم که ناید نزد من با چنین غم ها که من دارم چه جای مهلت است جمله و تفصیل احوال تو در اقبال باد تا رجوع هر چه تفصیل است سوی جملت است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.