شمارهٔ ۱۷۷
س سعیدا
0
Altın Yaprak
می توان جان باخت اما از وفا نتوان گذشت
مگذر از حق از سر این ماجرا نتوان گذشت
گر نباشد پای همت لنگ ای موسی چرا
در طریق ترک از چوب عصا نتوان گذشت
زلف او زنجیر در پای صبا می افکند
نازکی هر چند ای دل از صبا نتوان گذشت
کشتیت را بادبان سودی ندارد ز این محیط
لنگری داری گران چون مدعا نتوان گذشت
من چسان از سبز ته گلگون مینا بگذرم
الفتی دارد که چون رنگ از حنا نتوان گذشت
برنمی آید ز دل بی گریه آهم تا به لب
آب چون نبود ز دشت کربلا نتوان گذشت
کشتی و بوسی طمع دارم از آن لب تا به حشر
بگذرم از خون ولی از خون بها نتوان گذشت
کشتی تن کند چون لنگر از این دریای خشک
بی مدد دیگر ز موج بوریا نتوان گذشت
تا سعیدا حرص خسبیده است بر پهلو تو را
بوریای یاری ز نقش بوریا نتوان گذشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş